X
تبلیغات
یه پسر خنده رو
عکسو مطلب واسه جوونا

... سماع وموسیقی در بوستان

 

شیخ مصلح الدین سعدی فرماید:

نگویم سمــاع ای برادرکه چیست مگر مستمع را بدانم که کیست

گر از برج معــــــنی برد طیــــر او فرشــــــته فرو ماند از سـیر او

وگر مرد لهـــو است و بازی ولاغ قــوی تر شود دیوش اندر دماغ

پریشــــان شــود گل به باغ ســـحر نه هــیزم که نشکافــدش جز تبر

جهان پر سماعست ومستی وشور ولیکن چه بیـــند در آییــنه کور؟

اندیشه های حافظ

احساس موسیقی در حافظ شیرازی هم تا بدان پایه بوده که شرایط محیطی نتوانسته است مانع بروز و ظهور این احساس در آثار وی شود. غیر ازاین که حافظ قرآن هم بوده وآن کتاب شریف را به چهارده روایت میخوانده است و اجرای قرائتهای قرآن به صوتی خوش, آنهم بر چهارده روایت بی آشنائی با موسیقی میسّر نبوده است.حافظان قرآن گریزی نداشته اند که مقام های حجاز , عراق, حسینی, اصفهان و مانند اینها را بشناسند و درست خوانی این الحان را به مدد موسیقی دانی فرا بگیرند.(4)

بیا سـاقی آن می که حال آورد کــرامت فـــزاید کمـــــــال آورد

مغنّــی کجایی به گلبـانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود

که تا وجد را کار ســــازی کنم به رقص آیم وخرقه بازی کــنم

مغنّی بزن آن نو آیین ســــرود بگــــو با حریفــان به آواز رود...

پیوند شعر و موسیقی

شعر, رستاخیزکلمات,رحمت بی منتها و آتش افروخته در بیشه اندیشه هاست.شعر, حادثه ای است که در زبان روی میدهد و سبب حشر معانی میشود(5)

اگر شعر فصیح باشد,اگر ترکیبات لفظی و معنوی آن با موسیقی موافقت کند در آن حالت هیچ چیز موثر تر ازشعر نیست. بی شعر, موسیقی روحی نامدرک و عریان است و شعر هم بی آن, پیکری بی احساس و بی روان.درپیکر لذایذ, موسیقی به منزله احساس است و شعر به مثابه عقل.موسیقی , شعر را قابل ورود به بهشت ارواح میکند و بالاهای آسمانی خود رادر پیکر خاکی شعر استوار میسازد....

شعر, موسیقی رااز رتبه محسوس به مقام معقول میرساند و نفخه لرزان و بی ثبات آن را در قالب مطبوع خویش قوام و دوام ارزانی میدارد.شعر, موسیقی را از ایوان قلوب بشری به قصر عقول که محترم ترین و با شکوهترین مکانهای عالم طبیعت است رخصت ورود میدهد و با فکر انسان که شریفترین زاده طبایع و عناصر است, ممزوج و هم آغوش میسازد.(6)

 

1

شعر و موسیقی

موسیقی عرفانی وسیله ایست برای تزکیه نفس,تصعید روح و تلطیف اندیشه . موسیقی ابزاری است در راه وصال معشوق که حقیقت مطلق است. با آن میتوان از خود به در آمد و به معشوق پیوست.(1)

ساعتی که ارتعاش موسیقی در پرده گوش,تاثیر مست کننده خود را محسوس میسازد ,هیچکس سزاوار نمیداند که به قلم و کاغذ توجه کند. موسیقی زبان روح است و نزد هر صاحب جانی مفهوم. هر صاحبدل و صاحب احساسی میداند موسیقی چیست و آفریده ای نمیتواند در تعریف آن الفاظی بیابد. نخستین موجی که از آن به ما میرسد تمام حواس را از کار باز میدارد و به یک نقطه متوجه میسازد.

موسیقی زبان مشترک بین ملل دنیاست. هیچ ملتی را نمیشناسید که از موسیقی بی بهره باشد پس باید بپذیریم که آن پدیده ای در فطرت آدمی است.(2)

داستان پیر چنگی

مولانا جلال الدین, در مثنوی شریف از پیر چنگی سخن میراند که چنگ نوازی فرتوت و از کار افتاده است. او در زمان خلیفه دوم زندگی میکند.پیرمرد به گورستان یثرب میرود و با خدا به راز و نیاز مینشیند و ناله سر میدهد که دیگر چنگ او, روزی آور نیست و او تنهاچشم به نوالی دارد که خدایش برساند. در همین زمان خلیفه را پیش از وقت ,خواب فرا میگیرد. در خواب می بیند که به او میگویند که "بنده خاص و محترم ما" درگورستان یثرب در انتظار روزی است. درهم و دینار از بیت المال بردار و به او برسان. خلیفه به شتاب به گورستان می رود و پس از جستجوی فراوان , جز مردی مندرس و فرتوت که معصیت کار نیز هست, نمی یابد. از نظر او امکان ندارد که مردی چنگ نواز و بالمآل گناهکار "بنده خاص و محترم خدا " باشد . از همین بخش از قصه مولوی, بعضی از طرز فکرها در باب موسیقی آشکار می شود. ولی در اندیشه مولوی, پیر چنگی, همان بنده محترم و خاص خداست. رویای مجددی, خلیفه را به اشتباه خود واقف میکند و سکه ها را به او می سپارد.

در گوشه دیگری از مثنوی ,مولوی از عقیده افلاطون تبعیت میکند. افلاطون اعتقاد داشتکه روح انسان در دنیای پیش از تولد, با ترانه های آسمانی اش انس و الفت گرفته است. لذتی که پس از تولد , از شنیدن نغمات به دست می آید, ناشی از یادآوری همان ترانه های آسمانی است. مولانا به پیروی از این نظر چنین میگوید(3) :

لیک بُد مقـــــــصودش از بانگ رباب همچو مشــــــتاقان خیال آن خطاب

نالــــه سُــــــــــــرنا و تهــــدید دهــل چیــــــزکی مـاند به آن ناقــــور کل

پس حکیمان گفـــــته اند این لحن ها از دوار چــــرخ بگرفـــــتیم مــــــا

بانگ گردشهای چرخست اینکه خلق می سُرایندش به طنبور و به حلـق

مومــــنان گوینـــــد کآثار بهــــــشت نغز گردانـــــــید هــر آواز زشـــت

ما هــــــــــمه اجـــــزای آدم بـوده ایم در بهـــشت آن لحن ها بشنوده ایم

گر چه بر ما ریخت آب و گل شـــکی یادمـــــــــان آید از آنـــها انــــدکی

قـــوتی گـــــــیرد خـــــــیالات ضمــــیر بلکه صورت گردد ازبانگ صفیــر

ملــکا ذکر تو گویم که تو شــاهی و خـدایی نروم جز به همان ره , که توام راه نمایی

همـه درگاه تو جویم همه از فضـــل تو پویم همه توحید تو جویم , که به توحید سزایی

بری ازرنج و گــدازی , بری ازدرد و نیازی بری از بیم وامیدی بری ازچون و چرایی

نتوان وصف تو گفتن که تودروصف نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

همه غیــبی تو بدانی همه عیــبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی , همه کمّی تو فزایی

لب و دنــدان سنـــایی همه توحـــــید تو گوید مگر از آتــش دوزخ بودش روی رهــــایی

سنایی غزنوی

 

اهل بر روی زمیــــن جُستیم نیست عشـق را یک نازنیـــن جُستیم نیست

زین سپس بر آسمان جویــــیم اهل زان که بر روی زمین جُستیم نیست

بر نشین ای عمر ومنشین ای امید کآشـــنایی همنشـــــین جُستیم نیست

در کمیــــــنگاه فـــلک بودیم دیــــــر شیــــر مردی در کمین جُستیم نیست

هسـت در گیـتی سلــیمان صد هزار یک سلـــیمان را نگـین جُستیم نیست

خاقانی

دل عاشق ز بیـــــم جان نترســــــــد

گرش کار افــــــــتد از سلطان نترسد

همـــــه آفاق داننــــــد اینــکه خشتی

که در آب افتـــــد از باران نتـــــرسد

 

 

شعر سپید

من از دیار سکوتم

تو از سلا له فریاد

من از کویر

تویی زآهن و پولاد

من اززمین , تو از کدام دیاری؟

چه بیگانه ای تو همسایه

من از اهالی اینجا

تو هم از اینجایی !؟

تو بوی غربت چندین هزار سال داری

زبان ما دو بیگانه

نگاه ما غریب

و رسم و راه من و تو عجیب تر

از یک تبار و یک دیار

چقدر از هم دور !

تو ,آسمانت آبی-

شعر امروز

صفحه قلب من پر ازمشــق شــــبانه میشود بی تو کلام آخـــرم شعـر و ترانه میشود

درد گریز شـــهر شب خواب من و خیال من قصـــه دیدنت مرا همچو فـــسانه میشود

شرم من و نگاه تو عشق همــین شد وسلام رفتن بی خبــــــر چرا رسـم زمانه میشود

بیتو گذشت عمر من ,من به دقیقه ها خوشم مرگ دگر به بودنم شانه به شانه میشود

بازاگـــر ببـــــینمت ای همه شــــاد مانـــگی جان من از حضور تو آینه خـــانه میشود

شاعر نو اندیش زینب نیک دل متولد 64

 

آمد اما در نگاهـــش آن نوازشــــــــــها نـبود چشـــم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شـــسته بود عکس شـــــــیدایی در آن آییـــنه سیــما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همــان دل بود اما مـست و بی پروا نبود

در دل بیــــــزار من جز بیـــم رسوایی نداشت گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

دیدم آن چشـم درخشــان را ولی در آن صدف گوهر اشـــکی که من میخواســـتم پیدا نبود

در نگاه ســــرد او غوغـــای دل خاموش بود برق چشـــــمش را نشان از آتش سودا نبود

بر لـب لــــرزان من فریـــاد دل خـــاموش شد آخر آن تنــــــها امیــــد جان من تنــــها نبود

جز مــن و او دیـــــگری هم بود اما ای دریغ آگه از حــــــال دلم زان درد جانفــــرسا نبود

ای نداده خرمــــــــنی زان خرمن زیبــــــــائیم تا نــــــبودی در کنـــــارم زندگی زیبـــــا نبود

ابوالحسن ورزی (معاصر)

این دهان بســــتی دهــانی باز شـــد تا خورنده لقـــــمه های راز شد

چند خوردی چرب و شیرین ازطـعام امتحان کن چند روزی در صــیام

گر تو این انبــــان ز نان خالی کنـی پر ز گوهــــرهای اجلالـــی کنی

طفــل جان از شیر شیـــطان باز کن بعد از آنــش با مـــلک انباز کن

مولانا

برق نگاه

آمدی با تاب گیـــــــــسو تا که بیتـــــــــــابم کنی زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

آتــش از برق نگـــاهت ریخــــتی بر جــان من خواســـتی تا در میان شعــله ها آبم کنی

رفتی از پیشم که دور ازچشم خود تا نیمه شب با نـــوای لای لای گــریه ها خوابم کنی

مهدی سهیلی

به عمری بار غربتــــها کشیدن به دشت نامـــــــــرادی ها دویدن

میان گریــــه ها در خواب رفتن ز خواب غربت از وحشت پریدن

به ناکامی از این دنیا گذشــــتن همه عـــمــر از ندامت لب گزیدن

به کنج بی کسی تنها نشــــستن اجل را پیـــش چشم خویش دیدن

بسی سختست وزینها جانگزاتر صـــــدای گریـــه مـــادر شنــیدن

مهدی سهیلی

....!؟

از توبا مصـلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروزبجوی ور نه بســــیار بجویی و نیـــــا بی بازم

سعدی

                           سحر گنجشگکان در جیک جیکند

به تســــــبیح خدای لاشریکند

گفتی به یک نگاه , ز پا افکنم تو را

کرد آنچه خواست, نیم نگاه تو با د لم

کجا روم که ببینم تو را , نمیدانم

به جستجوی تو امشب

به خواب خواهم رفت

خالص

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خطّ همی بیند و عارف قلم صُـنع خدا را

همه را دیده به رویت نگران است ولیکن خود پرستان ز حقیقت نشناسند هوی را

سعدی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط احسان  |